‏نمایش پست‌ها با برچسب مبارزۀ مردم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مبارزۀ مردم. نمایش همه پست‌ها

دوشنبه، آذر ۱۴، ۱۳۹۰

ما همه به محمد مختاری بدهکاریم

این نوشته را از وبلاگ دیگرم آوردم، مال فوریه 2011 است
یک ایمیل کمدی-مذهبی در بارۀ کشتی نوح دستم رسیده بود که آخرش نوح خدا را کنار زده، از پنج تنی که 2600 سال بعد از اوقراربود علیهم السلام بشوند، کمک می طلبید. از بس تابلو بود مجبورم کرد جواب بنویسم که بلاگ کشتی نوح شد. ایمیل را هم همان جا ببینید.  همان زمان تصمیم گرفتم و دفتر اسلام را در وبلاگ لایو بستم. دلیل این تصمیم را در پایان نوشته ام خواهم گفت. یکجا درآن پاسخم تقاضا کرده بودم یک اسلام شناس لطف کند ویک دلیل خردمندانه برای تقدس این متجاوزین بیاورد تا من خفه خون بگیرم. یکی از دوستانم که خاطرش برایم عزیزاست سخت برآشفت که: “شرم آور است” خیلی واضح به اعتقادات ما توهین کرده اید.” و اضافه کرده بود که یک اسلام شناس هر دلیل خردمندانه ای بگوید، شما همچنان به چرندیات خود ادامه خواهید داد…..خوب، این قصاص قبل از جنایت بود. این هم میهن نازنین استناد به بحارالانوار ( که در ایمیل کشتی نوح بود) اذیتش نکرده بود،  ولی منت روی سر من نگذاشت که روشن کند کدام حرفم را چرند گفته بودم. وقتی میپرسم چرا توی قرآن اینقدر مزخرف شرم آور هست، میگوید خدا، یعنی الله، خودش گفته که قرآن را باید به عربی بخوانید تا به حکمت آن پی ببرید. دوست جوان من به مسخره بودن این جفنگ الله توجه نمی کند.  اولاً که الله بیخود گفته است باید به عربی بخوانید. چندین صفحه فقط در بارۀ این مزخرف اعجاز آورمیتوان نوشت، ولی اینجا جایش نیست و من می خواهم قال قضیه را بکنم. کوتاه می گویم، چون نویسندۀ قرآن یک شیاد احمق عرب یا سلمان فارسی بی شرف بوده، به فکرش نرسیده که این عربی، عربی گفتن را یک انسان نیمه خرد مند چندین قرن بعد می تواند توی صورت دروغگویش بکوبد. یعنی چه این یاوه گوئی؟ تو دیگر چه خدای جانوری هستی؟ من یک آدم آمازونی ام. من یک اسکیمو، یک ژاپنی، آلمانی ام. تو مگر خدا نیستی؟ خوب مثل آدم حرف بزن! بلد نیستی ژاپنی معجزه بلغور کنی؟ همۀ دنیا عربی یاد بگیرند چون تو عربی؟ عربی ات توی سرت بخورد، چرا زمان موسی عرب نبودی و تا به ما رسیدی عرب شدی؟ من یک ایرانی ام و زبان فارسیم را دوست دارم. سرم هم برای نان درآوردن بفهمی نفهمی شلوغ است. تو چون بیکار، علاف،  ثروتمند و بی نیاز هستی بیا فارسی یاد بگیر. ثانیا، خوب من ناسلامتی یکی دو سال در دبیرستان عربی خوانده ام  و میدانم قَتَلو یا ضَرَبو معنی ماچ و بوسه نمیدهد. هیچ حکمتی در این خشونت بجز دزدی اموال مقتول و مضروب و تجاوز غیر انسانی بناموس بشریت نیست. ثالثا اگر قراراست ما حرفهای الله را گوش کنیم، خود او بیشتر از پا نزده دفعه گفته این دین و کتاب مال عرب هاست. بله گفته، ولی شما چشمتان بسته، گوشتان نمی شنود. الله شما برای چند صدمین بار سوتی داده است، چون فکر نمیکرده دامنۀ کاروان زنی وقَتَلو ضَرَبو به ایران و اروپا کشیده بشود. حالا شما گیر می دهید که نه، شاید الله رودل داشته هذیان گفته، نمیدانسته یا یادش رفته بوده که ایرانیها عرب نیستند. باید بمیریم و عرب بشویم و خلاصه صد تا بهانۀ آبکی میآورید که ثابت کنید عرب هستید و اراجیف قرآن کلام خدای شماست. خوب عرب باشید، گوارای جانتان! ولی نباید بمن بگوئید چه بگویم، چه نگویم. من که در جمهوری اسلامی زندگی نمیکنم. دور از آب و خاکم، در حسرت لحظه ها و لبخند های دلبستگانم، به خراب شده ای افتاده ام که در آن هر چه نباشد، آزادی بیان، مطبوعات و دین هست. هر چه دلم بخواهد میتوانم بگویم، اگر دوست ندارید نخوانید

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت / که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

بدوستم که می خواست خدا ودین مرا بداند تا او هم توهین کند و ببیند من چه حالی می شوم، گفتم که حقیقت خدای من، دینم آزادی، و پیغمبرم فردوسی بزرگ است و از ایشان خواهش کردم به خود من توهین بکند تا دلش خنک بشود.  آخر سربه لطف ایشان آشتی کردیم و برایم نوشت: امام علی و فرزندانش خون هیچکس را بناحق نریختند! و با این برهان کوبنده دوست مسلمان شیعۀ من گفت که  علی و حسین دو امام گل سرسبد، سرایرانیان را با شمشیر اسلام و بحق بریدند. گناه آن ایرانیان آن بوده که در کشور خودشان با دین خودشان زندگی می کردند. من نوشتم که دیگر حرفی برای گفتن ندارم و هیچ چیز تا امروز نگفتم
گفتم حرفی ندارم نه برای اینکه کارم با اسلام تمام شده است. خویش کاری ایرانی من هم چنان باقی است که تا زنده هستم، اسلام را بشناسانم، رسوا کنم و سوار بر قرآن با اردنگی به عربستان پس بفرستم که کشورم از این دیو سیاه آزاد شود و مردمش نفس بکشند. ولی در وبلاگی که با دوستان لایو پیوند دارم،  دیگر چیزی نخواهم گفت چون دوستم نوشت من از فرستادن آن ایمیل به شما پشیمانم. من نمی خواهم هم میهنی که دست دوستی بسوی من دراز کرده، به خاطر من از چیزی پشیمان باشد



دلم خیلی پراست و شور می زند. 25 بهمن گذشت.  دست کم دو مادر و پدر برای همیشه عزادار شدند.  خبر های اول اسفند را هنوز سیر بررسی نکرده ام. 25 بهمن ایران ولن تاین من بود،  تا صبح چشمم رابه کانال پارس دوخته بودم و شب بعد ش هم باید تا صبح رانندگی می کردم. صبح حدود ساعت 9 و 10 میخواستم چرت بزنم، خواهرم نگذاشت. او هم پارس را نگاه می کرد. می گفت خجالت بکش، می خواهم بخوابم یعنی چه؟ مردم را توی خیابان می بینی، شعارشان را می شنوی؟ گفتم بله عزیزم، می شنوم. 10 ساعت است می شنوم. شب باید سر کار بروم، تو خجالت بکش، چرا توی مردم نیستی.  شنیدم و خواندم که سربازان امام زمان چه وحشیانه مردم را زدند. کاش در ایران پیش مردم توی خیابان بودم و من هم کتک می خوردم.  از آن دستۀ کمیاب تر ایرانیانی هستم که برای سرزمین پدری خیلی  جلز و ولز میکنند. بعضی ها فکر می کنند برای چیزی که نمیتوانم تغییرش بدهم زیادی جوش میزنم . اینطور نیست، هر چه جوش بزنم بازهم کم است. خانۀ پدری ام را دزدها گرفته اند. حرف آن جوان خوش سیمای دلیر، محمد مختاری توی گوشم زنگ می زند: خدایا ایستاده مردن را نصیبم کن  که از نشسته زیستن در ذلت بیزارم. و جانش را برای آزادی داد. بله، آزادی مقدس است، نه خاک مستراح عراق. همۀ ما ایرانی ها به محمد مختاری بدهکاریم

دلهایتان شاد، امیدتان پایدار، بفکر ایران باشید

پ.ن. دو سه پاراگراف حذف شد. اگر می خواهید بدانید چرا گفتم خاک مستراح عراق متن کامل این نوشته را بخوانید

جمعه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۹

من اصلاً نگران میرحسین موسوی نیستم


حالم از ابراز نگرانی پی در پی سبز ها در بارۀ میر حسین موسوی توی صفحات فیس بوک بهم میخورد. تا بحال اینرا ننوشه ام. خواهرم در ایران دعوایم می کند که امروز باید همۀ مخالفان دولت را حمایت کنیم. من امروز می خواهم بگویم که اگر قرار باشد برای نجات ولی فقیه و پایداری حکومت امام زمان،  موسوی را در دقیقۀ نود از توی کیسه بیرون بکشند، بهتر است همان بوزینه با هالۀ نورش سرکار بماند. موسوی دیگه چه پخیه؟ بحال خودش رها کنید با آرمانهای امامش حال کند. امیدوارم روزی بعد از آزادی ایران، سگهای ولگرد به قبر امامش بشاشند که میهن مرا به سیاهی نشاند.
به مردم ایران درود می فرستم. اینطور که می خوانم، اگر اول اسفند بیرون بیایند حکومت را مجبور خواهد کرد دروغهای جدید تر ببافد و خودش را رسوا ترکند. شتر های مجلس اسلامی هم با دهان های کف کرده همدیگر را گاز بگیرند و شعار بدهند: موسوی، کروبی، اعدام باید گردند. وقتی پول و اسلحه همه در دست دشمن و دست ما خالی است چاره ای نداریم جز اینکه  امیدوار باشیم آزادی در راه است. آلترناتیو دیگر آنست که سرمان را پائین بگیریم و آرام آرام بمیریم، یعنی زندگی کردن نه، همین که هست، زنده ماندن با حکومت علی، زیرقانون آخوند و باتوم و تفنگ بسیجی و پاسدار. چون خودم در ایران نیستم، خجالت می کشم بگویم مردم باید چه کار بکنند. هر چه خس و خاشاک  بخواهند من هم همان را می خواهم.  با اینکه معتقدم تا مردم دست به خشونت نزنند، اوضاع به همین منوال پیش خواهد رفت، می ترسم. از بی شرفی آخوند و پاسدار می ترسم. جوانی نوشته بود، بخدا من حاضرم جانم را برای ایران فدا کنم، ولی بعید نمی دانم فردا تانک برایمان بیاورند
ما برون مرزی ها باید کارمان را چند برابر کنیم. خبر رسانی، تماس با کاخ سفید، خانم کلینتون، کنگره، نمایندگان دولتی و رسانه های محلی…هر چه از دستمان بر می آید کوتاهی نکنیم.  باید صدای مردم ایران را بشنوند. برای آغاز کار وراحتی وجدانم یک نامه برای اوباما و یکی برای کلینتون خواهم نوشت.  با اینکه بنظر می رسد اوباما دستور دارد در مورد ایران نقش یک کر و لال را بازی کند. راستش از ترس حملۀ سخت تر سگهای وحشی به مردم تنم می لرزد. کثافت کاری هایشان، دزدیدن جسد صانع ژاله و جعل مدرک هویتش، شلنگ تخته و تف بازی در مجلس، دروغ پشت سر دروغ از تعداد مردم در تظاهرات گرفته تا بی نهایت و…. همه و همه ترسشان را نشان میدهد. و سگ هار وقتی بترسد خطرناک تر است. رک و پوست کنده، توی این شلوغی ها من یکی نمی توانم نگران آقای موسوی باشم.  اصولاایشان را مهره ای نمی دانم چون از مردم چندین فاز فاحش عقبند. و اگر سناریو نویس ها بخواهند و بتوانند بوسیلۀ موسوی، ولایت فقیه را نجات دهند فاجعۀ دیگری برایران نازل شده است. من دوست دارم این آقایان اسلامی خرخرۀ یکدیگر را جلوی دوربین صدا و سیما و بی بی سی بجوند. ما، یعنی 90-80 در صد مردم،  آرمان امام پمام نمی خواهیم. مرگ بر جمهوری اسلامی یعنی
Death to islamic republic
این ایسلامیک را هم مخصوصا با حرف کوچک نوشتم، چون با اینکه همۀ دین ها مزخرف می بافند، اسلام دیگر به دین هم گند زده ودر دید من یک کالت محسوب میشود

پنجشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۹

در بارۀ سران جنبش سبز


دیروز نوشته ای از آقای بابک داد را خواندم. اگر ایشان را نمی شناسید، حیف است. سری به وبلاگشان”  فرصت نوشتن “  بزنید
دیدگاهی نسبتا عریض و طویل برای این نوشته گذاشتم که  با آقائی ایشان سانسور نشد. خیلی وقت است سری به این وبلاگ نزده ام، کامنت را اینجا میگذارم چون به مسائل روز مربوط است 
 
آقای داد، به شما درود می فرستم

با اینکه دیدگاه من با شما چیزی بین 90 و 180 درجه فرق دارد،  نوشته هایتان را از زمانی که در ایران پنهان شدید می خوانم و لذت می برم، چون نویسنده ای توانا، و از آن مهم تر یک ایرانی وطن دوست هستید. امیدوارم هیچ یک از گفته هایم حمل بر طعنه و کنایه نشود.  چند پرسش را با شما و دیگر  طرفداران “سبز”  رنگ کردن مبارزه مردم میهنمان در میان می گذارم. من لزوما هیچ خصومتی با رنگ سبز یا آبی یا قرمز ندارم و میدانم که قرعۀ رنگ سبز اتفاقی به آقای موسوی افتاد. مردم ما که دلشان خون است،  در یک انتخابات فاسد و فرمایشی، عنصر مخالف احمدی نژاد را گزینه کردند که از شر او خلاص بشوند، و نه اینکه عاشق چشم و ابروی آقای موسوی بودند. حتی آقای موسوی هم به مردم تحمیل شده بود، چرا که کار حکومت اسلامی از ریشه تباه ،توخالی و بر مبنای دروغ است. خوب، مردم موجی ساختند و آقای موسوی یا با برنامۀ خود جمهوری اسلامی، یا بدون آن، خواسته یا نخواسته سوار آن موج شدند. پس از بگیروببند و کشتارهای متعاقب دزدی انتخابات در سال 88، ایشان بجز ایستادگی روی مواضع و خواست خودشان، حفظ نظام وبرگرداندن ایران به دوران امام سیزدهم خمینی، چه کار برای مردم و پیشبرد خواستۀ آنها کردند؟ آن امام شیاد خونخواری که در یک فقره از امامتش 20-10 هزار نفر زندانی مجاهد را در دهۀ شصت کشت، و آقای موسوی نخست وزیر آن زمان جیکشان در نیامد. من یک فرد خدا نشناس هستم، ولی خواستار خونبهای  یک یک آن مجاهدین در بند هستم. مردمی که من و شما به آنها افتخار می کنیم، پریروز 25 بهمن فریاد می زدند: استفلال، آزادی، جمهوری ایرانی. مردم دیگراصلاحات نه، بلکه دگرگونی می خواهند. این نظام اصلاح پذیر نیست. آقای موسوی امروز در این راستا کجا ایستاده اند؟ ایشان را که نمی توانند یا نمی خواهند خواستۀ مردم را منعکس کنند، چگونه در مقام رهبری جنبش مردم قرار داده اید؟
پرسش سوم: مگر شما از خودکشی جمهوری اسلامی ناراحت می شوید؟  با شناختی که از شما پیدا کرده ام، گمان نمی برم. من دلم نمی خواهد یک مو از سر آقای موسوی کم بشود، ولی اگر به گفتۀ شما “عدم برخورد  با سران جنبش تنها ريسمان نجات حكومت از خشم انقلابي ملت معترض بوده است” شعور سیاسی من در این گفتمان بوکساوات می کند. چون من و شما که خواستار “نجات حکومت” نیستیم. اگر برخورد با این دو مرد که امروز شریف شده، بسوی مردم آمده اند، آن “ریسمان نجات” را قطع می کند، کجایش بد است؟ مگر زبانم لال، خون آقای موسوی رنگین تر از آن 20-10 هزار نفری بود که بالا تر گفتم، یا همین خونی که پریروز ریخته شد؟  من  آقای موسوی را با وجود خطاهای گذشته شان، شاید برای خوش سیمائی خودشان، شاید به خاطر شما هم میهنانم دوست دارم، ولی نه بیشتر از ایران. نه به بهای نجات جمهوری اسلامی. می خواهم سر به تن اسلام و جمهوری اش نباشد که میهن مرا به خاک و خون کشیده و سیاه کرده است. اگر ده هزار میر حسین موسوی از بین بروند و ایران آزاد بشود، به جدش قسم که می ارزد. نکتۀ وحشتناکی که مرا پریشان می کند آنست که مبادا همین آقای موسوی نقشۀ خود ج. اسلامی و معلم های اروپائی شان باشد. آنوقت ببینید از کجا خورده ایم.
بگذاریم خامنه ای بدزدد و دروغ بگوید و به مردم انگشت تهدید نشان بدهد.بگذاریم آن مردک حقیر هالۀ نوری بدزدد و دروغ بگوید و به مردم توهین کند.  بگذاریم شترهای مجلس اسلامی دهانشان کف کند و با صورت های کثیف و یقه های چرکین مانند اراذل و اوباش شعار اعدام موسوی و کروبی بدهند. بگذاریم سرداران ارتش خیکی و کثیف و ریشو و خالی بند باشند.  بگذاریم مردم ببینند که ایران در  مصرف مواد مخدر خانمان برانداز و اعدام می تواند مقام نخست را در دنیا کسب کند. بگذاریم زن ها از خواندن و رقصیدن، پوشیدن لباس مورد دلخواهشان و رفتن به استادیوم های ورزشی محروم باشند. بگذاریم مردم خوار و ذلیل و بیکاروگرسنه بشوند، کلیه هایشان را برای گوشت و نان بفروشند. بگذاریم صد ها هزار زن و دختر ایرانی در ایران و ترکیه و امارات تن به خود فروشی بدهند. ولی هر طور شده نگذاریم بلائی سر آفای موسوی بیاید، چرا که آنموقع خشم انقلابی مردم پدیدار میشود و کار به جای باریک می کشد. مگر قرار است جمهوری اسلامی ایران و حکومت را در سینی مهر و محبت با شاخۀ گل به مردم ایران پس بدهد؟ مرد و زن ایرانی چقدر و تا به کی از سربازان امام زمان کتک بخورند؟ این معادلۀ سیاسی شما مرا گیج می کند

جمعه، آذر ۲۶، ۱۳۸۹

در زمستان سبز میشویم


فوریه 2010 نوشته شد


چند ماه پیش که احمدی نژاد به نیویورک آمده بود، منم مرخصی ۳ روزه گرفتم و رفتم که صدا مو در بیارم، بدنیا بگم این موجود رئیس جمهور ایران نیست، و اگه بشه (به قول نبوی) براش املت درست کنم. دم فرودگاه فهمیدم از اتوبوس خبری نیست و باید تاکسی بگیرم. یکی میگفت  نرخش ۶۰ دلاره،  چون بیزینس کمه، با ۵۰ دلار میبرم. یه مرد هیکل دار که بد تر از خودم لهجهٔ خا رجی داشت، و یه سیگار بهش داده بودم، گفت بیا من با ۴۵ دلار میبرمت. گفتم مگه تو تاکسی داری؟ گفت هان. خلاصه با هم پیا ده‌ رفتیم تو پارکینگ سوار ماشین بابا شدیم که چیزی روش نوشته نبود. وقتی رادیو بی‌ سیم و جی پی‌ ا س تو ما شینش دیدم، خیا لم راحت شد که نمیبره لختم کنه. راه  که افتا دیم ازش پرسیدم اهل کجایی، روسیه؟ گفت ترکیه. تعجب کردم، چون نژاد آذری دارم. پرسید اومدی اینجا چیکار، جریانو گفتم.   گفت آره، من خیلی‌ ایرانی میبرم سا زمان ملل. وقتی سر صحبت باز شد، من شروع کردم ببافم و بنالم  که آره، غربیها بد بلایی بسرمون آوردن…… فورا زد تو دهنم که: این حرفا الکی یه، پدر من برام تعریف کرده بود که ایران وضعش چه خوب بود، با همهٔ کشورا رابطهٔ  خوب داشت، تقصیر خودتون بود، خودتون کردین. چرا غربیها که میگی‌ جای دیگه از این کارا نمیکنن…..دلم به درد اومد، و با اینکه براش جواب داشتم، گفتم یه خورده راست میگی‌ و لال شدم.
من تقریبا  یک سال پیش این محیط را پیدا کردم. اتفاقا اوّلین چیزی که نوشتم برای ۲۲ بهمن بود . امروز قلبم جور دیگری میزنه. من همیشه به ایرانی بودنم افتخار کرده ام، ولی هیچ وقت نه‌ به اندازهٔ امروز.  بیشتر از سی‌ سال است به آمریکا ییها میگم والا ، به پیر، به پیغمبر ایرانی ‌ها اینهایی نیستن که مشتا شونو گره کردن و مرگ بر آمریکا میگن. ایرانی‌ها همه را دوست دارن، و بعد از ۱۱ سپتامبر، تنها مردمی در خاور میانه بودن که بر خلاف خواستهٔ دو لتشون، اومدن تو خیابونا  و شمع روشن کردن. میگم این مردا با صورتهای عبوث و  کثیف و زنا ی چا در به دندون اقلیتی هستن که دانسته یا ندا نسته برای دوربین‌های تبلیغاتی رژیم فیلم با زی‌ میکنن. میگم………….دیگه لازم نیست چیزی بگم. ۳-۲ سال پیش نگرون بودم که آزاد شدن مردم ایران را نبینم، ولی امروز  یقین دارم که خوا هم دید. بعد از دزدیدن رأی مردم،  ناگهان ورق برگشت و هر حرکتی که این رژیم اشغالگر، دزد، فاسد و از همه بد تر دشمن ایران و ایرانی انجام داد تا امروز (برای خودش)  اشتباه بوده. بزرگترین اشتباه رهبر رژیم این بود که چهره کریه و غیر انسانی‌ خو دشو بمردم نشون داد. خودش و عنتر دروغ گویش به چند میلیون نفر انگشت  تکان داده، تو هین کردن. با این اشتباها ت پل‌های پشت سر‌شان را خراب کردن. وقتی‌ شعار مردم از رأی من کو” ، به “مرگ بر دیکتاتورتبدیل شد  راه برگشتی برای این دد منشان دروغ گو باقی‌ نمانده.
 
من فدای تک تک این خس و خا شا ک  بشم. از اروپا تا آمریکا‌، همهٔ مردم دنیا از این حرکت خود جوش و زیبا که فقط برای آزادی است، متأثر شدن و از آن پشتیبانی کردن. جوونای سوئدی و آلمانی‌ برای ایران آهنگ ساختن، ما نکن‌های ایتالیا یی نوار سبز بدست زدن،  وزیر خارجهٔ آمریکا‌ کار بچه‌های ایران در اینترنت  را ستود، معاون رئیس جمهور گفت: رژیم ایران با سرکوب کردن مردم گور خودشو میکنه. خود رئیس جمهور هم که من بهش رأی دادم ، با پوزش، تهش با د میده :دی
جوونای ایران اوّلین جنبش اینترنتی در دنیا را براه انداختن. آبروی از دست رفتهٔ ایران را پس گرفتن و برای کشورمون افتخار کسب کردن. بعد از بیرون کردن خبر نگارها از ایران به وسیلهٔ رژیم، هزاران جوون ایرانی‌ با موبیل‌هاشون تبدیل به خبر نگار شدن.  وقتی‌ عکس اون جوون ایرانی‌ را دیدم که گردن یک بسیجی زخمی را گرفته که ازش محافظت کنه، یا چند بانوی چادری را که با دست خالی به گردن کلفت‌ها یی که جوانی را با باتوم میزنن حمله ور شدن، اشک تو چشمام پر شد. دارم از هیجان میترکم . ۲روز دیگه، ایران مهم‌ترین روز تا ریخی در ۳۱ سال اخیر را در پیش داره.  معلوم نیست تو این ۲ روز جوانهای بیشتری را خوا اهند کشت یا نه. اگر بکشن، برای ایجاد ترس و باز اشتباه است. این اخوندای فکسنی نمیفهمن ترس مردم ریخته، و اینرا که قرآن گفته مخا لفان خدا را به سخت‌ترین وجهی بکشید، نمیشه برای بدار آویختن جوانی که مثلا طرفدار  رژیم پادشاهی است، بکار برد. غیر از خودشان هیشکی اینو قبول نمیکنه. و اونا یی که تو آفریقای جنوبی ویلا ساختن و پولای مردم بد بخت ایرانو  تو بانک‌های اروپا میلیون میلیون انباشتن، نمیخوان قبول کنن که وقتش رسیده پیاده بشن، صبر مردم دیگه لبریز شده. دروغ، دزدی، فریب، بستن و کشتن ، تجا وز و خیا نت دیگه بسه. شنیدم جوانی که به “جرم” طرفدار نظام پادشاهی بودن اعدام شد برای پدرش نوشته:

اگر سر به سر تن‌ به کشتن دهیم / از آن به که کشور به دشمن دهیم

من ایمان دارم……………..