نمایش پستها با برچسب ایران. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب ایران. نمایش همه پستها
پنجشنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۹۱
ما ایرانی ها
اسباب کشی از وردپرس
یکبار دیگر…..
ما ایرانی ها در نگاهمان به اسلام عزیز و حملۀ اعراب 14 قرن پیش، ودوباره در سال 57، سه دسته هستیم
گروه اول فکر می کنند (معتقدند) اسلام را
خدا از آسمان فرستاده است و بشر برای زندگی کردن وانسان بودن به دین نیاز
دارد. بهشت و جهنم و (بعضا) امام زمانِ هزار ساله توی چاه را باور دارند.
آنقدر دین در ذهنشان نفوذ کرده که تجاوز اعراب و الله آوردنشان (با شمشیر)
را یا توجیه می کنند یا انکار. این دسته باور کرده اند که اهورامزدا پایش
می لنگید، کامل نبود. گفتۀ سادۀ زرتشت، پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک
بس نیست. الله خوب است و بس، چون انواع و اقسام کشتن و ذلیل کردن، برده
گرفتن و چشم درآوردن و تجاوز مالی و ناموسی را مو بمو برای مومنان توصیه
وتشریح کرده است. این گروه (بناچار) حرفهای وحشیانۀ الله که به مسلمانها
دستور کشتن و سوزاندن و دزدیدن میدهد را اصلا بروی مبارک خود نمی آورند،
جارو میکنند زیر فرش و دو قورت و نیمشان هم باقی است که اگرعربی را که سر
ایرانی ها را برید چاقوکش بنامید، به آنها بر میخورد که چرا به عقایدشان
توهین شده است؟! ناگفته نماند که بیشتر افراد این گروه از حکومت آخوند ها
متنفرند، چرا که فکر می کنند آخوند ها آبروی نداشتۀ دینشان را برده اند. به
پاکستان، افغانستان، عربستان و سومالیا و دیگر کشورهای اسلامی هم توجه
چندانی نمی کنند
.
گروه دوم از اسلام متنفرند و حملۀ اعراب و
اسلام آوردنشان را، چه دیروز چه امروز، بزگترین تراژدی تاریخی ایران می
شمارند. این گروه معتقدند که اسلام عزیز، سوای دو بار به آتش کشیدن ایران،
تمام کرۀ زمین را گند زده است و همانطور که برخی از دوستان بطور پراکنده
اشاره کرده اند، تا کهکشان شیری را به گه نکشد، ول کن معامله نیست. بیشتر
افراد این گروه، معتقدند که دین کلاهبرداری است. چون خدایی در آسمان وجود
ندارد، بنا براین هیچ پیغام یا کتاب و لوحه ای برای هیچ کس نفرستاده است:
نتیجتا تمام پیغمبرها نابغه هائی دروغگو بودند که نیازجوامع زمان خویش را
دیدند و پاسخ گفتند ویا از آن برای منافع خویش بهره برداری کردند. چون
بسیاری از مسلمانها میگویند که قوانین اسلام را باید به روز کرد که پاسخگوی
دنیای امروز باشند، باید گفت که دست بردن در اثر ادبی خدا، کار بشر نیست.
خدا باید خودش یک کتاب جدید بفرستد که 1- چرند و پرند های کتب آسمانی قبلی
را توضیح بدهد و 2- حرفهای بدردبخور برای زمان حال و آیندۀ بشریت در آن
نهفته نه، آشکار باشد
.
دستۀ سوم بیشتر از ایران و اسلام، چلوکباب
را دوست دارند. گروهی «باری بهر جهت» و بیخیال هستند. چیزی معلق بین گروه
اول و دوم که خود را مسلمان میدانند، ولی نه نماز میخوانند نه روزه
میگیرند، نه میخواهند به مکه بروند. اصلا عین خیالشان نیست در کشورشان چه
میگذرد. آسوده و راحت راه میروند نفس میکشند، زنده هستند . اینکه یک آخوند 3 تومانی امروز از مرحلۀ شاه بودن گذشته، امامِ همه
کارۀ 74 میلیون بخت برگشتۀ ایرانی وفرمانده کل قوا!! شده، نه تنها در
افراد این گروه هیچ احساسی ایجاد نمی کند، بلکه اگر روضه خوان عظما بگوید
تمام امت اسلام از فردا، قبل از رفتن سرکار باید قبلا به فلان جا بروند که
دوسه تا تخم مرغ به ماتحتشان فروکنند، صبح ها زودتر از خواب بیدار می شوند،
و توی صف تخم مرغ چپانی، با یکدیگر دعوا میکنند که نوبتشان زودتر برسد.
این دستۀ سوم، متاسفانه اکثریت مردم ایران را در بر میگیرد. و مقصودم همۀ
ایرانی هاست، چه داخل چه خارج از ایران.
پی نوشت: دوستی نوشته بود این گفته های من کلی گویی است، چون ایشون خودشو تو هیچ یک از این 3 گروه نمی بینه.
من میدونم دسته بندی ها رو میشه بیشتر کرد .
این مطلب چاشنی خشم وطنز داره. یعنی من عاشق این گروه 3 هستم.
اسم اسلام هم که میاد کهیر می زنم.
جمعه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۹
من اصلاً نگران میرحسین موسوی نیستم
حالم از ابراز نگرانی پی در پی سبز ها در بارۀ میر حسین موسوی توی صفحات فیس بوک بهم میخورد. تا بحال اینرا ننوشه ام. خواهرم در ایران دعوایم می کند که امروز باید همۀ مخالفان دولت را حمایت کنیم. من امروز می خواهم بگویم که اگر قرار باشد برای نجات ولی فقیه و پایداری حکومت امام زمان، موسوی را در دقیقۀ نود از توی کیسه بیرون بکشند، بهتر است همان بوزینه با هالۀ نورش سرکار بماند. موسوی دیگه چه پخیه؟ بحال خودش رها کنید با آرمانهای امامش حال کند. امیدوارم روزی بعد از آزادی ایران، سگهای ولگرد به قبر امامش بشاشند که میهن مرا به سیاهی نشاند.
به مردم ایران درود می فرستم. اینطور که می خوانم، اگر اول اسفند بیرون بیایند حکومت را مجبور خواهد کرد دروغهای جدید تر ببافد و خودش را رسوا ترکند. شتر های مجلس اسلامی هم با دهان های کف کرده همدیگر را گاز بگیرند و شعار بدهند: موسوی، کروبی، اعدام باید گردند. وقتی پول و اسلحه همه در دست دشمن و دست ما خالی است چاره ای نداریم جز اینکه امیدوار باشیم آزادی در راه است. آلترناتیو دیگر آنست که سرمان را پائین بگیریم و آرام آرام بمیریم، یعنی زندگی کردن نه، همین که هست، زنده ماندن با حکومت علی، زیرقانون آخوند و باتوم و تفنگ بسیجی و پاسدار. چون خودم در ایران نیستم، خجالت می کشم بگویم مردم باید چه کار بکنند. هر چه خس و خاشاک بخواهند من هم همان را می خواهم. با اینکه معتقدم تا مردم دست به خشونت نزنند، اوضاع به همین منوال پیش خواهد رفت، می ترسم. از بی شرفی آخوند و پاسدار می ترسم. جوانی نوشته بود، بخدا من حاضرم جانم را برای ایران فدا کنم، ولی بعید نمی دانم فردا تانک برایمان بیاورند
ما برون مرزی ها باید کارمان را چند برابر کنیم. خبر رسانی، تماس با کاخ سفید، خانم کلینتون، کنگره، نمایندگان دولتی و رسانه های محلی…هر چه از دستمان بر می آید کوتاهی نکنیم. باید صدای مردم ایران را بشنوند. برای آغاز کار وراحتی وجدانم یک نامه برای اوباما و یکی برای کلینتون خواهم نوشت. با اینکه بنظر می رسد اوباما دستور دارد در مورد ایران نقش یک کر و لال را بازی کند. راستش از ترس حملۀ سخت تر سگهای وحشی به مردم تنم می لرزد. کثافت کاری هایشان، دزدیدن جسد صانع ژاله و جعل مدرک هویتش، شلنگ تخته و تف بازی در مجلس، دروغ پشت سر دروغ از تعداد مردم در تظاهرات گرفته تا بی نهایت و…. همه و همه ترسشان را نشان میدهد. و سگ هار وقتی بترسد خطرناک تر است. رک و پوست کنده، توی این شلوغی ها من یکی نمی توانم نگران آقای موسوی باشم. اصولاایشان را مهره ای نمی دانم چون از مردم چندین فاز فاحش عقبند. و اگر سناریو نویس ها بخواهند و بتوانند بوسیلۀ موسوی، ولایت فقیه را نجات دهند فاجعۀ دیگری برایران نازل شده است. من دوست دارم این آقایان اسلامی خرخرۀ یکدیگر را جلوی دوربین صدا و سیما و بی بی سی بجوند. ما، یعنی 90-80 در صد مردم، آرمان امام پمام نمی خواهیم. مرگ بر جمهوری اسلامی یعنی
Death to islamic republic
این ایسلامیک را هم مخصوصا با حرف کوچک نوشتم، چون با اینکه همۀ دین ها مزخرف می بافند، اسلام دیگر به دین هم گند زده ودر دید من یک کالت محسوب میشود
پنجشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۹
در بارۀ سران جنبش سبز
دیروز نوشته ای از آقای بابک داد را خواندم. اگر ایشان را نمی شناسید، حیف است. سری به وبلاگشان” فرصت نوشتن “ بزنید
تیتر نوشته این بود: دستگيري موسوي و كروبي «خودكشي حكومت» است
دیدگاهی نسبتا عریض و طویل برای این نوشته گذاشتم که با آقائی ایشان سانسور نشد. خیلی وقت است سری به این وبلاگ نزده ام، کامنت را اینجا میگذارم چون به مسائل روز مربوط است
آقای داد، به شما درود می فرستم
با اینکه دیدگاه من با شما چیزی بین 90 و 180 درجه فرق دارد، نوشته هایتان را از زمانی که در ایران پنهان شدید می خوانم و لذت می برم، چون نویسنده ای توانا، و از آن مهم تر یک ایرانی وطن دوست هستید. امیدوارم هیچ یک از گفته هایم حمل بر طعنه و کنایه نشود. چند پرسش را با شما و دیگر طرفداران “سبز” رنگ کردن مبارزه مردم میهنمان در میان می گذارم. من لزوما هیچ خصومتی با رنگ سبز یا آبی یا قرمز ندارم و میدانم که قرعۀ رنگ سبز اتفاقی به آقای موسوی افتاد. مردم ما که دلشان خون است، در یک انتخابات فاسد و فرمایشی، عنصر مخالف احمدی نژاد را گزینه کردند که از شر او خلاص بشوند، و نه اینکه عاشق چشم و ابروی آقای موسوی بودند. حتی آقای موسوی هم به مردم تحمیل شده بود، چرا که کار حکومت اسلامی از ریشه تباه ،توخالی و بر مبنای دروغ است. خوب، مردم موجی ساختند و آقای موسوی یا با برنامۀ خود جمهوری اسلامی، یا بدون آن، خواسته یا نخواسته سوار آن موج شدند. پس از بگیروببند و کشتارهای متعاقب دزدی انتخابات در سال 88، ایشان بجز ایستادگی روی مواضع و خواست خودشان، حفظ نظام وبرگرداندن ایران به دوران امام سیزدهم خمینی، چه کار برای مردم و پیشبرد خواستۀ آنها کردند؟ آن امام شیاد خونخواری که در یک فقره از امامتش 20-10 هزار نفر زندانی مجاهد را در دهۀ شصت کشت، و آقای موسوی نخست وزیر آن زمان جیکشان در نیامد. من یک فرد خدا نشناس هستم، ولی خواستار خونبهای یک یک آن مجاهدین در بند هستم. مردمی که من و شما به آنها افتخار می کنیم، پریروز 25 بهمن فریاد می زدند: استفلال، آزادی، جمهوری ایرانی. مردم دیگراصلاحات نه، بلکه دگرگونی می خواهند. این نظام اصلاح پذیر نیست. آقای موسوی امروز در این راستا کجا ایستاده اند؟ ایشان را که نمی توانند یا نمی خواهند خواستۀ مردم را منعکس کنند، چگونه در مقام رهبری جنبش مردم قرار داده اید؟
پرسش سوم: مگر شما از خودکشی جمهوری اسلامی ناراحت می شوید؟ با شناختی که از شما پیدا کرده ام، گمان نمی برم. من دلم نمی خواهد یک مو از سر آقای موسوی کم بشود، ولی اگر به گفتۀ شما “عدم برخورد با سران جنبش تنها ريسمان نجات حكومت از خشم انقلابي ملت معترض بوده است” شعور سیاسی من در این گفتمان بوکساوات می کند. چون من و شما که خواستار “نجات حکومت” نیستیم. اگر برخورد با این دو مرد که امروز شریف شده، بسوی مردم آمده اند، آن “ریسمان نجات” را قطع می کند، کجایش بد است؟ مگر زبانم لال، خون آقای موسوی رنگین تر از آن 20-10 هزار نفری بود که بالا تر گفتم، یا همین خونی که پریروز ریخته شد؟ من آقای موسوی را با وجود خطاهای گذشته شان، شاید برای خوش سیمائی خودشان، شاید به خاطر شما هم میهنانم دوست دارم، ولی نه بیشتر از ایران. نه به بهای نجات جمهوری اسلامی. می خواهم سر به تن اسلام و جمهوری اش نباشد که میهن مرا به خاک و خون کشیده و سیاه کرده است. اگر ده هزار میر حسین موسوی از بین بروند و ایران آزاد بشود، به جدش قسم که می ارزد. نکتۀ وحشتناکی که مرا پریشان می کند آنست که مبادا همین آقای موسوی نقشۀ خود ج. اسلامی و معلم های اروپائی شان باشد. آنوقت ببینید از کجا خورده ایم.
بگذاریم خامنه ای بدزدد و دروغ بگوید و به مردم انگشت تهدید نشان بدهد.بگذاریم آن مردک حقیر هالۀ نوری بدزدد و دروغ بگوید و به مردم توهین کند. بگذاریم شترهای مجلس اسلامی دهانشان کف کند و با صورت های کثیف و یقه های چرکین مانند اراذل و اوباش شعار اعدام موسوی و کروبی بدهند. بگذاریم سرداران ارتش خیکی و کثیف و ریشو و خالی بند باشند. بگذاریم مردم ببینند که ایران در مصرف مواد مخدر خانمان برانداز و اعدام می تواند مقام نخست را در دنیا کسب کند. بگذاریم زن ها از خواندن و رقصیدن، پوشیدن لباس مورد دلخواهشان و رفتن به استادیوم های ورزشی محروم باشند. بگذاریم مردم خوار و ذلیل و بیکاروگرسنه بشوند، کلیه هایشان را برای گوشت و نان بفروشند. بگذاریم صد ها هزار زن و دختر ایرانی در ایران و ترکیه و امارات تن به خود فروشی بدهند. ولی هر طور شده نگذاریم بلائی سر آفای موسوی بیاید، چرا که آنموقع خشم انقلابی مردم پدیدار میشود و کار به جای باریک می کشد. مگر قرار است جمهوری اسلامی ایران و حکومت را در سینی مهر و محبت با شاخۀ گل به مردم ایران پس بدهد؟ مرد و زن ایرانی چقدر و تا به کی از سربازان امام زمان کتک بخورند؟ این معادلۀ سیاسی شما مرا گیج می کند
جمعه، بهمن ۰۱، ۱۳۸۹
فریاد در سکوت
شهبانوی گرامی
اجازه میخواهم شما را مانند مادر خودم، تو خطاب کنم. اینجا نیامده ام تسلیت بگویم. تسلیت لغت کوچکی ناچیز است و درد را دوا نمی کند. خودم از زمستان ناجوانمردانۀ بوستون عزا گرفته ام. آمده ام بگویم غمت را در صورت مهربانت می بینم و بغضم می شکند. هفده روز گذشته و من نمیتوانم فکر شاهپور علیرضا را از سرم بیرون کنم. دلم هم نمیخواهد. دارم با غم او کلنجار میروم و انس میگیرم. دوست خوبی است. با اینکه او را اصلا نمی شناختم، رفتن آن چنانی اش برایم بسیار دردناک است. سر زخمم باز شده، عروس بد ترکیب و قیافۀ سی سال سیاهی جلوی چشمانم می رقصد و بمن دهن کجی میکند که یادم بیندازد. چرا، من که حتی یکروز از یادم نرفته. از شادترین میهمانی های الکی خوش فقط بوی دو رنگی شان به مشامم می رسد. میهنمان را آتش زدیم و شاهزاده و گدا، هر دو بی وطن در غربت خود تبعیدی مان آب می شویم و می سوزیم. با اینکه خیلی دیر شده میخواهم بدانم چه میخواست. چقدر و کجای دردش شبیه درد من بود؟ می توانستم آرامش کنم؟ بگویم صبر داشته باش برادر، پلیدی پابر جا نمی ماند ؟ چه دلی داشت برادر غم زده ام، چه روح بزرگی. کارش را تحسین نمی کنم، بلکه خودش را. هم میهن خوب و بی گناهم که قربانی فتنه شد و خدا را بدهکار کرد. چه پیام تلخی فرستاد. چه فریاد بلندی کشید در سکوت.
وای که چقدر چهرۀ نازنینت را دوست دارم. بمیرم برای چشم های اشک گرفته ات. بمان مادرم، شهبانوی همیشگی ام. اینرا کسی می گوید که شاه دوست نبوده و نیست. بماند که بند کفش شاهنشاه فقید را با ده تا امام عوض نمی کنم. من خودم فرزندی دارم و میدانم تپش قلب میلیون ها مرد و زن ایرانی که سوگواری کردند و پیام نوشتند یافرستادند، جای یک لحظۀ لبخند علیرضا را در قلبت نمی گیرد. ولی کاش تو را گرم کند که نشکنی. مبادا بشکنی نازنین. شکستن تو، شکستن من و ماست. من و ما فردا در ایران گل جلوی پایت خواهیم ریخت.
دست های مهربانت را می بوسم
اشتراک در:
پستها (Atom)
