‏نمایش پست‌ها با برچسب اوضاع احوال خودم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اوضاع احوال خودم. نمایش همه پست‌ها

جمعه، بهمن ۲۰، ۱۳۹۱

و من می مانم و دیوار ها


اسباب کشی از وردپرس
اوت 2011

پسرم ساعت 7:50 غروب،  یازدهم ژوئن 1993 بدنیا آمد و من گریه کردم. اینو چند هفته پیش بهش گفتم. پرسید: چرا؟ گفتم خب، شاید تو فکرتامین خورد و خوراکت در 18-17 سالگی بودم. حالا شما ها فکر کنین شوخی می کنم!
با مادر زن و پسرم نشستیم و غذامونو خوردیم و میز را جمع کردیم. یک ربع ساعت بعد پسرم به آشپزخانه برگشت. دیدم یک کاسۀ سریال دستش گرفته و طبق معمول در حال قدم زنی، می خوره. بی اختیار لبخندی گوشۀ لبم نشست. وقتی داشت، باز هم طبق معمول، مثل سنجاب ها سریال را به لانه اش می برد، پرسیدم: بابائی، گشنته؟ گفت: نه ! و لبخند من پر رنگ تر شد. روز دیگری بعد از اینکه غذامونو خوردیم، بعد از یک ربع نیم ساعت، پسرم گفت من با دوستام میرم چیپوتله 1 . رستورانی است که بریتوهای غول آسا (ساندویچ گوشت و حبوبات مکزیکی)  2، چهار برابر بریتوی معمولی، به اندازۀ بازوی یک مرد می فروشند. پرسیدم چرا؟! گشنه ات شد؟ گفت، بله، خب میریم غذا بخوریم. به مادر بزرگش که چشماش گرد شده بود گفتم: دروغ میگه پدر سگ، گشنه ش نیست. مگه میشه؟! همین الان از سر غذا بلند شد. داره میره که با دوستاش باشه. گفتم حالا نیگا کنین، وقتی برگشت بیشترِ ساندویچشو میاره خونه. وته دلم داشتم لبخند می زدم

یه موضوع کمی بی ربط بگم. جریانات لیبی و سوریه فکرمو به هم می زنه. خو دمونیم، زندگی پر از خوبی و گُهه. بدی اش اینجاست که تموم گُه ها ش نصیب ما شده. ریشۀ بدبختی مون هم، ازدید من، دردو کلمه خلاصه میشه: اسلام و نفت. لعنت به نفت و کمپانی های نفتی که باعث شدن آمریکا شاه مارو 60 سال پیش به ایران برگردونه،  بعد بیرونش کنه و جاش یه آخوند دجالِ دروغگوی هندی نسب بذاره. خود ما هم که قربونش برم، از برکت اسلام، به گاو گفته ایم زکی. یادتون میاد مردم چه جوری به استقبال اون آخوندِ کثافت دروغگورفتن؟ بعد بهش رای اعتماد دادن که عقده هاشو خالی کنه و رسما به ایران تِر بزنه؟ اسم کشور و پرچم شیر و خورشیدمونو عوض کنه و وسطش یه عقرب هندی بذاره؟ 8 سال مملکتو به آتیش بکشه، یه میلیون از جوونارا به کشتن بده؟ نیم میلیون جوون علیل و ناقص بشن؟  هر کدومش یادتون نمیاد گوگلش کنین و در ویکی پیدیا و یوتیوب ببینید. 70-60 درصد داخل ایران زیر خط فقر و 5 میلیون ایرانی اینور و آنور دنیا، آواره و بی وطن مونده ایم. خیلی هامون هم تحصیلات عالی داریم وتو کارامون موفق هستیم. کلی دانشمند، دکتر، مهندس،هنرمند، صاحب بیزینس. حیف نیست؟ ویدیوئی دیدم که شاه به یک خبرنگار آمریکائی می گفت رشد اقتصادی ما سال پیش 40 در صد بود، چند برابر ژاپن و در دنیا رتبۀ اول را داشت. زیاد سخت نیست بفهمیم چرا زیر پاشو زدن. بگذریم. بقول عمۀ  زنده یادم: ایندی بو دی، یعنی فعلا اینه ( که هست ). فعلا تو غربت داریم می پوسیم

یادم میاد شصتاد سال پیش، در سن 19-18 سالگی بار سفر می بستم که برای ادامۀ تحصیل به آمریکا بیام. شوهر خواهرم میخواست  یه ریش تراش برقی برام بخره. فکر می کنم حد اقل 15-10 تا ریشم در آمده بود. گفتم خب، این چهار تا ریشو با تیغ می زنم! پدرم که هیچوقت تو کار های کوچیکم دخالت نمی کرد، صداش در اومد که نه، تیغ خوب نیست. باید ریش تراش داشته باشی. امروز می بینم باید پدر باشی که بدونی ریش در آوردن پسرت چه لذتی داره وبرای اومدنم، تو دل پدرم چی می گذشته. جمعۀ پیش، وقتی داشتیم پسرم را به شهر دیگری در 200 مایلی می بردیم که دانشگاهشو شروع کنه، من هم مثل پدرم، دلم انباشته از احساسات ریش تراشی برقی بود. حدود یک ماه، شاید بیشتر، بود که زنم بقول خودش براش جهازیه فراهم می کرد. آقا پسرهزار و چهارصد دلارهم پول نقد داشت که از کادوهای تولد و تموم شدن دبیرستان و غیره حمع کرده بود. می خواست پولشو لای دفتر و قلم و قاشق چنگال هاش بذاره و ببره. والدۀ آق مصطفی گفت: نه مامان، کار درستی نیست، بده بمن. بدون کوچکترین ممانعت یا اعتراضی، پول را بمادرش داد ولی شرط گذاشت که، پس سر راه که میخواهیم وایسیم و لباس بخریم، پولشو باید خودت بدی! یعنی تصمیم داشت با پول خودش برای دانشگاه لباسای شیک و امروزی بخره. قبلا گفته بودم بچۀ آروم و عاقلی یه، فقط کمی سرش با کونش بازی می کنه. چون کمی خرت و پرت کم داشت، شب را در سن آنتونیو ماندیم و روز بعد را با بهانۀ خرید با هم گذراندیم.  وقتی مستقرش کردیم و وقت خداحافظی رسید، داشت می رفت بسکتبال بازی کنه.جلوی دوستش درآغوش گرفتمش و فشردم. بوسیدن هم که بی خیال، زیاد دوست نداره، چون کول نیست. فقط ازش پرسیدم چقدر پول داری؟ گفت بیشتر از حد لازم. موقع برگشتن از زنم پرسیدم این پسرت احساس نداره، یا اینکه می ریزه تو دلش و نشون نمیده؟ خیلی راحت و بی تامل گفت نداره! گفتم من که خوشحال میشم اینطور باشه، راحت تر زندگی می کنه.  پیش خودم می دونم که چند حرکت ازش دیده ام، دوسه کلمه حرف شنیده ام،  که باعث میشه حرف زنم را دربست قبول نداشته باشم
.
از بوسیدن گفتم، در18 سال زندگی ام در ایران، اونجور که یادم میاد،  پدرمن فقط یکبار موقعی که در فرودگاه خداحافظی می کردم که به آمریکا بیام، منو بوسید.  وقتی فکرمی کنم ده سال از دوری من چی کشیده، قلبم میخواد از جاش کنده بشه، چون میدونم چقدر به من علاقه داشت. آمدن به آمریکا برای ادامۀ تحصیل تصمیم خودم بود. چند ماه بعد از قبول نشدن در کنکور دانشگاه اینرا با پدرم در میون گذاشتم. گفت، خب میدونی که من آنقدر ندارم که خرجتو تامین کنم. گفتم بله، میدونم. پسر من موقعیتش خیلی بهتره. شهریۀ دانشگاهش را ده سال پیش به ایالت تگزاس پرداخته ایم. به او گفته ام که بقیۀ خرج هایش را، حتی المقدور، در دو سال اول خواهم داد که، مثل باباش، مجبور به کار کردن نباشه. موقع رفتنش یک داد و ستد نابرابر انجام دادیم.  برای نُت برداشتن سر کلاس میخواست یک لپ تاپ مَک 3 که چهار پنج سال ازش استفاده کرده را با خودش ببره که باطریش خرابه.  منم یه لپ تاپ 10 اینچی که نِت بوک 4 بهش میگن داشتم که فقط 2 پاند وزن داره و چندین چوق برام آب خورده بود.اول قرار شد یک باطری برای مَک بخریم که یاد نت بوک افتادم. نشونش دادم و گفتم اینو به بابام هم نمیدم. نیشش که باز شد کافی بود که صاحب نت بوک بشه. فرداش به دوستاش نشون میداد که پز بده. من هم موش 5  یدکی لپ تاپ جدیدش را که ازش قرض گرفته بودم، پس ندادم
.
هر وقت دلم بد جوری از کثافت اسلامی ایران میگیره، به خودم میگم  من که 18 سال اونجا که اسمش ایران بود، راحت زندگی کردم، نباید زیاد غر بزنم. ببین اونائی که بعد از فاجعۀ 57 بدنیا اومدن، چی دیدن و چی می کشن. فقط دروغ. فقط دزدی. فقط حجاب و عمامه. فقط فساد و فحشا. من راهم افتاد اینور آب، درسمو خوندم، کار می کنم، خسته و تنها، یه چاردیواری دور قلبم، یه سقف بالای سرمه. بزنم به تخته، سلامتیم سر جاشه.  یه آقا پسر گل هم دارم که ثمرۀ زندگیمه.  با اینکه میدونم دیگه اینجا نیست، چون عادت نکرده ام، بعد از ظهر ها چشمم به دره که خیسِ عرق از بسکتبال برگرده و چند دقیقه بعد از سلام بگه: ددی، میشه بریم غذا بخوریم؟ دردونۀ حسن کبابی غذای پس مانده هم دوست نداره. ای بابا! اگه پول غذاشو کنار بذارم، بزودی پولدار میشم. دارم چرت و پرت می نویسم که بغضم نگیره.  چهار پنج روز بیشتر از رفتنش نمی گذره و فقط چهارساعت با ما فاصله داره، ولی جاش خیلی خالیه. بعد از رفتنش، هنوز تو اتاقش نرفته ام. دلم برای روزی 7 دفعه غذا خوردنش تنگ شده. خونه ساکت و تاریک شده و من فعلا نمیدونم چیکار کنم که دلم آروم بگیره

1- Chipotle
2-Burrito
3-Mac -  Apple computer
4-Netbook
5-Computer mouse

چهارشنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۹۱

پسر من آمریکائی است :-(


اسباب کشی از وردپرس
  
ژوئیۀ 2011

پدرم سال 1953 در سن سی سالگی، در پاریس جراحی قلب باز داشت. آن عمل آنموقع از اولین ها بود. یکی دو سال بعد از برگشتنش، مادرم را طلاق داد و سر پرستی من و خواهر بزرگترم را به عهده گرفت. حدود یکسال بعد از برگشتن خمینی و بسیاهی نشستن ایران، پدرم برای همیشه از پیش ما رفت. من در آمریکا بودم و نتوانستم بدیدنش بروم، و هیچوقت خودم را برای این نبخشیده ام. مرد با سواد، خوش قریحه و بسیار ظریفی بود. خوش قیافه، بانمک، خوش صحبت، قد بلند و سلطان قلبها. دستی به قلم داشت، تک و توک شعر هم می سرود. در زمان تین ایجری من، قلب پدرم مرتبا «می گرفت». این اسمی بود که ما روی آن حالت پدرم گذاشته بودیم. بد ترین لحظات زندگی من اینطوری بود: قلبش درد می گرفت، رنگش را می باخت و سینه اش را میمالید. بعد بیهوش می شد واز چشم های بسته اش چند قطره اشک می ریخت. نمی دانم آنموقع صدای ما را می شنید یا نه. حرف که نمی زد، فقط تلاش می کرد دستش را بطرف سینه اش ببرد. ما هم فقط می دانستیم که باید دستهای مهربان و مردانه اش را بگیریم که سینه خودش را پاره نکند. بغل دستش می نشستیم و توی دلمان گریه می کردیم. تا زمان بهوش آمدن و بازشدن چشم هایش لحظه ها را می شمردیم. از 16-17 سالگی با پدرم ودوستانش می نشستم واز مشروب و مزه شان ناخنک می زدم. شعرهای عصیان و بندگی فروغ را یاد گرفته بودم و با پیشنهاد او برایشان می خواندم و دیدن رضایت در چشم هایش، مغرورم می کرد.
از چه می گوئی حرامست این می گلگون/ در بهشتت جوی ها از می روان باشد
 هدیۀ پرهیز کاران عاقبت آنجا/ حوری ئی از حوریان آسمان باشد
ما در اینجا خاک پای باده و معشوق/ ناممان میخوارگان راندۀ رسوا 
تو در آن دنیا می و معشوق می بخشی/ موءمنان بیگناه پارسا خو را

 بعضی وقتها پدرم و دوستانش برای تفنن تریاک می کشیدند، ومن قیافه می گرفتم و غر می زدم. می ترسیدم معتاد شود و او با تعارف و طعنه، یا لبخندی گرم دلداریم می داد. ولی وقتی قلبش «می گرفت» خودم سراسیمه می رفتم و با چشمهای اشک آلود، تند تند ذغال می گذاشتم که وقتی بهوش می آید، دو سه تا پٌک بزند و دیگردرد نکشد. امروز می دانم که آن قلب گرفتن ها سکتۀ قلبی بود. وحشتناک!  من عاشق پدرم بودم. 7 سال بعد از رفتنش، وقتی با همسر فعلی ام اینور و آنور می رفتیم که با هم آشنا بشویم، شبی بخوابم آمد. داشتم از خانه بیرون می رفتم. پرسید کجا؟ گفتم با سودابه قرار دارم. پرسید: سودابه؟ عیالت؟ لبخند زدم و گفتم نه، هنوز عیالم نیست. گفت: خوب، کاش بمن می گفتی، من لوبیا بار گذاشته بودم! این خواب برای من خیلی معنی داشت، چون 1- عیال کلمۀ او بود، 2- لوبیا بار گذاشتنش هم، چون هیچوقت چیزی نمی پخت، توی گوشم صدا کرد که از آینده ام با خبر است؟!  یکبار هم یادم نیست چه چیزی به او در بارۀ سودابه گفتم، که گفت: خوب، تو هم باید با او مهربانتر باشی. طفلکی بعد از رفتنش هم دست از مهربانی اش بر نمی داشت. من به  روح، ماورالطبیعه، خدا  و جن و پری عقیده ندارم، ولی با پدرم بعضی وقتها حرف می زنم، و همیشه اشکم جاری می شود

 پسرم 18 ساله شد. یازدهم ژوئن با همت همسر، خواهر و مادرزنم برای اتمام دبیرستان و روز تولدش میهمانی خوب و گرمی بپا کردیم. حدود بیست نفر از دوستان و فامیل همسرم، و 8-7 نفر هم از دوستان دبیرستانی پسرم آمده بودند. من در آمریکا فامیلی ندارم و همیشه در اینجور مجالس، یک جای دلم، بفهمی نفهمی، کمی خالی است. ولی خودم را نه تنها از تک و تا نمی اندازم، اگر کِیفم کوک باشد، گرد و خاک هم می کنم.  بعد از شام، و گرم تر شدن کله ها، پارتی بالا گرفت. خودم دیسک جاکی بودم و خوشبختانه بیشتر آهنگهای آی پاد مورد پسند قرار گرفتند.  زدیم و خواندیم و رقصیدیم. خواهر زنم یک سالاد الیویۀ خیلی خوشمزه وقشنگ بشکل یک جزیره درست کرده بود وپائینش هم سه ردیف خیار نازک ایرانی پره پره چیده بود. یک ژلۀ 14 طبقه هم درست کرده بود. کیک تولد را هم او با رقص و عشوه آورد و خلاصه سنگ تمام گذاشت. چیزی که همه را کمی غافلگیر کرد، این بود که بعد از فوت کردن شمع و بریدن کیک، این آقا پسر ما که معمولا آرام و کمی خجالتی است، نه گذاشت و نه بر داشت، یکهو بلند شد و شروع کرد به ایرانی رقصیدن. با 8-7 تا از خانم ها، و هر کسی بوسط آمد رقصید و آنقدر خوب و موزون هم رقصید که آنها ئی که قبلا رقصش را ندیده بودند با لبخند تحسین نگاهش می کردند. من و همسرم هم که بلا نسبت مثل خر کیف کردیم. خود من هم با درد پا وکمر پریدم وسط و چند دقیقه شلنگ تخته انداختم. شبی خوب و بخاطر سپردنی بود. برای خالی نبودن عریضه، اضافه می کنم پسر من کلا نمره اش 18 از بیست است. درسش را خوب خوانده،  6-5 تا کورس کالج را در دبیرستان با نمرۀ ممتاز گذرانده است. باهوش، نکته سنج، مورد علاقۀ دوستانش و نوجوانی بسیار سالم، سر براه و ورزشکار است
.
حدود یک هفته قبل از عمل جراحی من، یک بعد ازظهری دیدم  شال قبا کرده و آمادۀ بیرون رفتن است. پرسیدم :کجا؟ گفت  آستین (شهری در 160 مایلی )  . چه جالب! آستین چه خبره؟ گفت هیچی، دو سه روزی میرویم خانۀ جسیکا (دختر دائی اش). گفتم خوش بگذره، حالا کی تصمیم داشتی بمن بگوئی، موقع بیرون رفتن؟ بعد برای اینکه کمی یاد ایرانی بودنمان بیندازمش، گفتم یادت هست که من یک جراحی نسبتا مهم در پیش دارم؟ آدم وقتی پدرش مریض است و عمل در پیش دارد، یا زبانم لال مسافرت برای خوشگذرانی نمی رود و اگر رفت، برای نشان دادن علاقه یا اقلا رعایت ادب و اتیکت،  آنرا با پدرش در میان می گذارد. دیدم قیافۀ حق بجانبی گرفت که : شما که مریض نیستی! گفتم میتوانی بگوئی چرا یکماه است توی خانه دراز کشیده ام و سر کار نمی روم؟ حالا بگو ببینم، مامانت خبر دارد؟ گفت: بله، صبح وقتی تصمیم گرفتم، مامان هنوز در خانه بود. تصمیم گرفتم تا بدهکار نشده ام، زیپ قضیه را بکشم
.
شاید من زیادی سانتی مانتال هستم. تا آنجا که عملی باشد، روح و خُلق ایرانی را در او پرورده ام، و کمی بهم بر خورد که اقلا از من اجازه  (تشریفاتی) نگرفت. من که جلویش را نمی گرفتم! نمی دانم چرا یاد پدرم افتادم. پیش خودم فکر کردم، مرا با بلدوزر نمی توانستند از پدرم جدا کنند، که مثلا بروم چالوس برای یلٌلی تلٌلی، و اگر با اصرار یا دستور او می رفتم، هر روز دو بار بهش زنگ می زدم و حالش را می پرسیدم. پدرم با من خیلی خوب و دوستانه رفتار می کرد. من هم سعی کرده ام هم پدر هم دوست پسرم باشم. بگفتۀ خود او،  من و همسرم از دید دوستانش  «کول» ترین والدین هستیم. گفتن ندارد، ولی  تا امروز هیچ چیز را از او دریغ نکرده ام. دیوانه وار دوستش دارم، ولی پسر من آمریکائی است.

جمعه، بهمن ۰۶، ۱۳۹۱

نمردیم و مریض شدیم


  
اسباب کشی از وردپرس



قرار شد قبل از عمل دیسک کمر، پیش دکتر عمومی برم تا نوار قلبی و عکس سینه بگیرند و اینجور چیزها. خوب، من نمیدونستم قبل از هر عمل این کار را می کنند.  گفتند 20 دقیقه زودتر بیا که چند تا فرم بیمه و غیره باید پر بشه. 2:30 قرارم بود. 2:10  راه افتادم و حدود 2:20 تو مطب دکتر بودم. فرم ها را دادند و نشستم به پر کردن و غر زدن که عجب گیری کردم، خونه که نمیخوام بخرم، اینهمه فرم و امضا که چی بشه؟! من قبلا اینجا آمده ام.  2:45 صدام کردن تو. پرونده ام هم پیدا شد.  قبل از دکتر، دختر خانمی مکزیکی تبار اومد و درجه گذاشت و فشار خونم را گرفت که خیلی بالا بود. میگفت سال 2003 اینجا بودی. گفتم اینکه خوبه،  بزن به تخته! بعد خانم دکتر سفیدپوستی بنام دکتر وایت اومد که قبلا او را ندیده بودم. خوش و بش کردیم و از 8 سال قبل و سابقۀ خانوادگی ام و عملی که در پیش دارم پرسید، پرونده ام را ورق زد و نسبتا طولانی صحبت کردیم که کوتاهش می کنم. بعد از بالا تا پائین معاینه ام کرد و چیز ناجوری ندید. بهش گفتم که 7-8 ماهه اگر چیز سنگینی حمل کنم یا تند حرکت کنم، حالت تهوع بهم دست میده و قلبم خیلی تند میزنه، مثه اینکه میخاد بیاد تو دهنم. گفت این میتونه غیرعادی باشه. میگم قبل از نوار قلبی یه بار دیگه فشار خونتو بگیرن، شاید پائین تر باشه، چون با این فشاربالا بیهوشت نمی کنن. بهش گفتم قبل از آمدن 4 فنجون فهوه خورده ام و سیگار کشیده ام. درد دارم و 3-2 هفته س درست نمی خوابم. گفت خب 4 تا قهوه نخور

دختر خانم برگشت، فشار خون و دو تا نوار قلبی گرفت. جند صفحه دستور عمل برای کاهش فشار خون و یک صقحه داد که روزی دو بار فشارم را رویش بنویسم.  یه ورقه کوچیک هم داد که ببر فلان جا ثبت نام کن برای عکسبرداری سینه. قبل از رفتن جلوی اتاق دیگری ده پانزده دقیقه منتظر نشستم تا نوبتم برسد خون بگیرند. سرمو پیچوندم که بیرون آمدن خون را نبینم، خوشم نمیاد. 6 تا شیشه گرفت و گفت یه ظرف پلاستیکی از اون بغل بردار، برو دستشوئی جیش کن توش، اسمتو روی بطری بنویس و همونجا بگذار توی محفظۀ فلزی توی دیوار. ای بابا!؟ اینو نگفته بودن. جیش ندارم. گفت بله دکتر نوشته، اگه نشد، برگرد بمن بگو. شانس آوردم وموفق شدم.  جیش را جایگذاری کردم، رفتم جلوی مطب چک آوت کردم.

بیمارستان مجاور مطب بود. لنگ لنگان رفتم و ورقه را دادم به خانم ریسپ شنیست (فارسیش چی میشه؟) . یه پیرمرد علاف مامانی مرا اسکورت کرد کمتر از ده قدم آنورتر که جلوی خانم دیگری با کامپوتر بنشینم و ثبت نام کنم. گواهینامه و کارت بیمه ام را باید نشان میدادم. قبلا اینجا آمده اید؟ نه. آنجا هم سه چهارتا فرم امضا کردم، یک باند کاغذی دور دستم گذاشت و مرا فرستاد به رادیولژی. 5 تا 10 دقیقه منتظر نشستم. خانم میانسال بسیار مهربانی آمد و صدایم کرد. سر راه سه سئوال کلیدی ازم پرسید که معلوم بشه خودم هستم. گفتم می بخشی خیلی یواش راه میرم. گفت نه، هیچ اشکالی نداره. مدام با لبخند حرف میزد. دلداریم داد که بعد از عمل هم کمی درد خواهی داشت که  درد التیام خواهد بود. جلوی دستگاه ایکس رِی ایستادم و دو تا عکس گرفت. بعد مرا برد بیرون پیش خانم بسیار مسن دیگری با یک کامپیوتر دیگر. ایشان هم اسم بیمه ام را پرسید و گفت هیچ اشکالی پیش بینی نمی کنم و باند روی دستم را باز کرد. خانم عکسبردار که پشت سرم ایستاده بود مرا تا دم در خروجی بدرقه کرد. به هم روز بخیر گفتیم و رفتم سوار ماشینم شدم. تو راه داشتم فکر می کردم و با اینکه چهل ساله اینجا هستم، به این همه نظم وادب و قانون مندی ایوَل گفتم. دلم باز برای ایرانم سوخت. ساعت 4:10 جلوی خانه ام از ماشین پیاده شدم. مادر زنم گفت تا دیدمت چائی را دم کردم.  گفتم دستتون درد نکنه.

جمعه، آذر ۲۶، ۱۳۸۹

دلم برای ایران تنگه

دسامبر 2008  در بلاگ مایکروسافت نوشته بودم.
   آوردم اینجا. لینک هاش هنوز چک نشده 

اینجا توی پروفایل هم میهنانم، بیشترشون از ایران، پرسه میزدم و دنبال پیوند از راه دور میگشتم . یه نفر نوشته بود ما ایرانیها مردم توسری خوری هستیم.البته این هموطن در باره توسری خوردن از آخوند ها وباج گیرای دزد و قاچاقچی شون  حرف نمیزنه ، بلکه از زوری که  یاهو360  به مشترکین میگه و اونا هم با کمبود هاش میسوزن و میسازن . شاید داره تو پرده به درمیگه که دیوار بشنوه، کاشکی میدونستم…بگذریم، داغ دلم تازه شد. راستی ما چرا اینجوری هستیم؟